تبليغاتX
چی به چیه !!!!!!
چی به چیه !!!!!!

جام فولادین ....

 

روحم بسیار خسته بودم ،آرام و قرار نداشتم، مادرم درآشپزخانه ظرفها رامی شست ،كنارش رفتم و آرام ایستادم ... همچنان كه ظرفها را می شست نگاهم كرد. برایش گفتم از زخم هایی كه یك عشق براندامم كاشته بود، نگاهم كرد و گفت : دیگه به چه زبونی بهت بگه ؟ با تعجب نگاهش كردم ... ادامه داد : دیگه به چه زبونی بهت بگه كه دوست نداره !

یكه خوردم ... بهش خیره شدم ... ازصمیم قلبم احساس غم كردم ... ناخودآگاه لیوانی را برداشتم و آن را به زمین كوبیدم ... لیوان تكه تكه شد و تكه هایش درفضای آشپزخانه پخش شد !

مادرم با تعجب به من نگاه كرد ، درچشمانم خیره شد  و ناگهان لیوان دیگری را به دستم داد . آن را نیز شكستم . . . لیوان دیگری به من داد ... و من آن را نیز شكستم ... سومین لیوان را نیز به دستم داد ...  خواستم که آن را نیز بشکنم ... که نگاهم در نگاه مادرم گره خورد ... صبركردم ... چشم در چشم یکدیگر رانگاه کردیم  ...

چشمهایش محكم و قاطع بودند ! ...  با صدایی پرقدرت گفت : هیچ فكركردی چرا لیوان ها روشكستی ؟

به یاد روح زخم خورده ام افتادم و با دلی چركین گفتم : چون زخمی هستم ...چون ناراحت هستم ... چون باهام بد رفتارشده ...  چون دلم شكسته !

صورتش رو به صورتم نزدیك كرد و گفت : پس مطمئن باش اونی كه دلتو شكونده خودش هم زخمی بوده ، ناراحت بوده ، باهاش بدرفتارشده بوده ، دلش شكسته بوده ! ... می فهمی ؟!

با صدای بلند و معترضانه گفتم : اونوقت من باید تاوانشو پس بدم ؟

گفت : آره ... چون تو هم مثل لیوانی ... ظریف و شكننده ! ... به راحتی میشه شكوندت ! ...  بهتره لیوان نباشی  ، جام فولادین باش !

چیزی دردرونم فروریخت ... نگاهش كردم ... هیجان از وجودم رفت ... تامل کردم ...لیوان رو سرجاش گذاشتم ...چشمامو لحظه ای بستم ...  انگار چیزی دروجودم شعله می زد ... مادرم بهم نزدیك تر شد ... و منو درآغوش گرفت ...

آغوشی گرم  !

 وقتی از آغوشش خارج شدم ... چیزی در درونم تغییركرده بود ... آرامش دراطرافم موج می زد ... گوئی سبك شده بودم ... گوئی جواب سوالهاموگرفته بودم ...اون شب سبكبال خوابیدم ... و صبح وقتی ازخواب بلندشدم ،قدمهام ازهمیشه محکم تر... بود !



نوشته شده توسط عسل تاریخ دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 19:43

|+|

http://asali2006.blogfa.com